خرید بک لینک


تا چند سال پیش، زندگی برای من آنقدرها جدی نشده بود هنوز. شوخی هم نبود ها، اما هنوز بازی بود. هنوز به خیال خودم کوچک بودم، بیست و یکی، دو ساله. هنوز آینده دور بود و زندگی آنقدرها روی سگیاش را نشانم نداده بود. هنوز هیچ چیز خیلی جدی نبود. همه چیز و همه کس میامدند و میرفتند. ماندنیها کم بودند؛ از آدمها گرفته تا حسها و رنجها. همه چیز میگذشت.

جدی شدن زندگی و دیدن آن روی سگیاش، دو سال پیش اتفاق افتاد. آن وقت بود که فهمیدم هرچیز در زندگی فقط یک بار اتفاق میافتد. قبلترها زندگی برایم شبیه یک جایی بود که میتوانستم هی تویش تجربه بکنم چیزهای مختلف را، و بعد از کسب تجربه، انتخاب کنم چیزی را که میخواهم. اما همان موقع فهمیدم زندگی فرصت کسب تجربه را سخت به آدم میدهد. اگر هم اجازه بدهد تجربه کنی، در قبالش خیلی چیزها ازت میگیرد. پس بهتر است آزمون و خطا نکنی و همان یکبار، فقط یکباری را که فرصت زندگی کردن بهت دادهاند، زندگی کنی. سرعت گذر زمان را، یا درستتر بگویم، گذر عمر را از همان وقتها بود که فهمیدم. اینکه زندگی را اگر درنیابی از دست رفته. بیست و دو/سه/چهار سالگی من، با آن حسهای ناب به غایت تلخ و به غایت شیرینی که داشت، دیگر تمام شده و رفته. جوانی دارد میگذرد. تا دههی سوم رندگی راه زیادی نمانده. و اصلا از کجا معلوم که عمر آدم تا رسیدن به همان دههی سوم زندگی هم قد بدهد؟

فهمیدن این واقعیت، اینکه زندگی جدی است، اینکه خیلیها که بهموقع نجنبیدهاند، فرصتهای طلایی زندگیشان را به خاطر همین جدی نگرفتن زندگی از دست دادهاند و بعد هم زندگی معطل آنها نمانده و گذشته و فرصتشان تمام شده، ضربهی عمیقی بود که بیصدا اتفاق افتاد؛ توی تنهاییهایم، توی لحظههای سختی که بین من و خدا گذشت، اینها را فهمیدم. هرچه بیشتر میگذرد، کمتر از بازیهای روزگار شگفتزده میشوم. هرچند که میدانم هنوز برای من ِ تازهکار بازی زیاد دارد در آستینش و هنوز مانده تا اینکه دیگر از کارهایش شگفتزده نشوم.

زندگی جدی است چون ممکن است همین امشب که دارم میروم مهمانی، یا همین فردا که تولد مامانم است، برای من نرسد؛ چون شاید امشب را صبح نکرده، پروندهام بسته شود و دیدار بماند به قیامت. کسی چه میداند؟ چه میداند کی قرار است نوبتش برسد و چند نفرند آنهایی که خودشان را برای آن روز آماده کردهاند؟ آنهایی که امروز مردند، میدانستند که ساعتهای آخر زندگیشان را دارند میگذرانند؟ خیلیهایشان نه. مرگ آمد و غافلگیرشان کرد. و من هم اگر نجنبم، غافلگیری برایم میماند.

ما آنچنان زندگی میکنیم که گویا هیچکس تا به حال از نزدیکانمان نمرده. انگار مرگ هیچکسی را از نزدیک ندیدهایم. ناباوری بعد از مرگ عزیزانمان را خیلی زود از یاد میبریم. این هم خوب است و هم بد؛ خوب است چون اگر یادمان نرود، یک عمر عین دیوانهها در غم فراغ عزیزانمان زندگی میکنیم و بد است چون با فراموش کردن این ناباوری، یادمان میرود یکروز نوبت خودمان میرسد و مرگ برای همه است، نه فقط برای بعضیها.

خیلی به مرگ فکر میکنم این روزها. به اینکه چقدر نزدیک است و چقدر بیتعارف و چقدر تمیز کارش را میکند و میرود. انگار نه انگار آدمی که جانش را برده، تا چند لحظه پیش زنده بوده، حرف میزده، راه میرفته، عشق میورزیده و کلی کار نکرده داشته. اما هیچکدام از اینها برایش اهمییتی ندارد. همهچیز در یک لحظه اتفاق میافتد، و بعد، تمام. ما میمانیم و چیزهایی که در دنیا از خودمان بهجا گذاشتهایم، و چیزهایی که از دنیا با خودمان بردهایم
http://muharram92.com
تی شرت محرم

برچسب: نویسنده: mehri تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1392 ساعت: 13:18

صفحه بندی